تبليغاتX
عشق و دیگر هیچ...

عشق و دیگر هیچ...
به دنبال تو می آیم


نویسنده : رسول ; ساعت 9:22 بعد از ظهر روز پنجشنبه هفتم آبان 1388

آرام نمی گیرد

در سینه ی من قلبم

طوفان زده بی پروا

همخوابه ی هر رویا

با ما و جدا از ما

این خانه ی بی ماوا

عاشق کشی هم رسمی

دارد و آیینی

در آینه ما را بین

جز عشق نمی بینی







نویسنده : رسول ; ساعت 11:21 بعد از ظهر روز جمعه سیزدهم شهریور 1388

1)

از پشت غم

سرک می کشد خیال تو

اثار ضرب و شتم دلم

فریاد می زند

چگونه سر به قفس سینه کوفته ام


2)

من اعتبار چند ساله

شعرهایم را

به بوسه ای از لب های تو داده ام


3)

بگذار مرا به جرم عاشقی بر دار کنند

رقاص و میدان خالی و هراس!







نویسنده : رسول ; ساعت 3:44 قبل از ظهر روز سه شنبه سوم شهریور 1388

دیوارهای اضطراب

بلند تر شده اند

کابوس اندیشه ام مرا

بر دار می کشد

غروب می کنند

ستاره های دلم

ماه مرا در بند کرده اند

در آینه

تصویر مبهمی

جای تبلور ذهنم

قاب کرده اند

امشب نوشته هایم

طعم مرگ می دهند...





نویسنده : رسول ; ساعت 2:51 قبل از ظهر روز شنبه سیزدهم تیر 1388

عبور می کند

گردباد از خانه ام

خیال می کند که خس و خاشاک می برد

از پنجره ی باز که می گذرد

پاییز می کند تمام رنگ تنم

پیچ در پیچ های ذهن مرا

فریب می دهد به این تغییر

سکوت بوته های کوچک باغچه

بهار می شکند

اگر...






نویسنده : رسول ; ساعت 2:37 بعد از ظهر روز سه شنبه نوزدهم خرداد 1388

کودک تنهایی ام را

به رود که می سپارم

آرزو می کنم

اسیر تنهایی شود






نویسنده : رسول ; ساعت 1:57 بعد از ظهر روز سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388

وقتی ابرهای عقیم ذهنم را

با لقاح مصنوعی

بارور می کنم

حسی غمگین

شعر هایم را

مسخره می کند






نویسنده : رسول ; ساعت 11:57 قبل از ظهر روز شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388


تاس را

هر جور كه بندازيم

جفت نمي شود

ما را تك تك افريده اند



از حق كه بگذريم

دو دو تا چهار تا نمي شود

يا پنج مي شود يا سه

انهم براي ما نيست







نویسنده : رسول ; ساعت 1:59 بعد از ظهر روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388

ایستاده سر به زیر

با لب هایی خشک از نگفتن

ذهن های غبار گرفته

لرزیدن سایه های بی رنگ

بر دیوار زندگی

قلکی لبریز از دلهره

کنار راه پله عمود عمر

و کفش هایی که هیچ وقت پوشیده نشد...






...

نویسنده : رسول ; ساعت 1:26 قبل از ظهر روز چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

خط خطي هاي ذهنم را

پاكنويس كه مي كنم

باز هم

صفر مي شوم

چقدر تقلب؟





نویسنده : رسول ; ساعت 2:54 بعد از ظهر روز چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388


پشت اولین چراغ قرمز زندگیم

ترمز می کشم

ناگهان

مرا تبی سرد

فرا می گیرد

شاید

دیشب تصادف کرده ام

که دردی شوم

تمام سلول هایم را

اسیر کرده است

در قبرستان زمان

آنگاه که با پای تب الود

ثانیه ها را

زنده به گور می کردم

هرگز نمی دانستم

که اینده را

قربانی می کنم...